تبليغاتX
شعر به روايت مردگان
فلسفه - شعر
 حالم بد است .... ببوسید ببوسید لطفا

 

  

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385  |
 سال نو ...
 

این که مردم تا دیروقت توی خیابان ها پرسه می زنند و برای عید خرید می کنند. این که همه شادند و فکر می کنند در لحظه ی تحویل سال اتفاق مهمی می افتد و چیزی، جایی تغییر می کند که زندگی آنها را هم تحت تاثیر قرار می دهد همه ی این تکاپوی بی هوده ... نمی دانم برایم خیلی غریبه شده است. سالهاست که دیگر برایم مهم نیست که عید کجا باشم و چطور باشم .

طبق شناسنامه ام فردا 30 ساله می شوم . گرچه بدون شناسنامه هم می شود فهمید که پیر شده ام . امسال از همیشه تنهاترم و شکافی که از سالها پیش در روحم پا گرفته بود عمیق تر شده است. امسال بر خلاف سالهای دیگر می خواهم لحظه ی « تحویل سال» (از این عبارت حالم به هم می خورد ) تنها باشم.

بیچاره بابا. بعد از فوت مامان خیلی سعی کرد که نشان بدهد ما هنوز هم یک خانواده هستیم اما نشد. دلم برای پیرمرد می سوزد. گریه ام می گیرد وقتی می بینم چطور تلاش می کند که هنوز خودش را سرپا نگه دارد.

چه می شود کرد وقتی که همه چیز بی رحمانه دارد به سمت نابودی پیش می رود.  همه، نشانی های فاجعه را خوب می شناسند ولی کسی نمی تواند چیزی را تغییر بدهد .. همه در یک کرختی مرموز گرفتار شده اند. چیزهای بد همیشه در زندگی ام این طوری اتفاق افتاده اند.

کاری نمی توانم بکنم . فقط دو تا شمع روشن می کنم . یکی برای مامان و همه ی مرده ها ... یکی برای سیما و همه ی زنده ها ...

 

تولدم مبارک ...

 

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384  |
 شعری از سالهای دور ... که مثل ...

 

 

موهايت را كنار بزن مايا!

اين طور كه نمي شود ببيني...

حالا...

نگاه كن...

به من به مردي كه روي صفحه ي تقويم

به جمعه اول دي ماه

سنجاق شده است.

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384  |
 

 

 

شب را كه بكشي دور تا دور چشمهات

وشنبه كه خواب بماني از اتوبوس

شبيه تر مي شوي

به كسي كه چشمهاش را گم كرد پشت اين موها...

و باراني ات را حوالي پنج شنبه پيدا مي كنند

كه خواب رفته زير چرخ ها

حالا دوباره مثل كسي مي شوي كه احمق

برايت لواشك و شعر مي خريد

و از ترس

پشت يقه ي شعرهاش پنهان مي شد.

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در جمعه پنجم اسفند 1384  |
 شعر برای بچه ای که ندارم

 

خط بكش !

روي زندگي        از اول

مداد را بدجور گرفته اي       دستت

بالاي لب هات را كج كشيده

دوباره ...

راستي مدادهاي قهوه اي خوشمزه ترند يا ...

    چشم هات كه رنگ برنمي دارد

اين قدر روشن نه !

تيره هم كه مي زني      لو مي روم

با لكه ي بنفش روي لب هايم.

 

 

                                       ۸۱/2/۱۵

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه دوم اسفند 1384  |
 شعر به روایت سگهای انباری

 

ترسم شبيه خودم نيست مايا !

بَرَم داشته بدجور

از خيابان هايي با لباس زير تنگ

و دختراني كه با لهجه ي لجن حرف مي زنند

و مردي كه شليك مي كند

از پشت دسته گل وُ

ويترين طلافروشي

شبيه ترسم تويي

كه نفس مي كشي تند تند

كه جيغ مي زني

و پي نمي بري چند روز از اصلاح صورتم گذشته

اذيت ام بدجور مي كند

در رفتگي حساب روزهايي

كه خواب مانده بودم از تو

( نامزد كرده   كه خواب هاي بد نديده باشم )

حالا كه زمين از سوء تفاهم ما خالي ست

بگذار دروغ بدانم

من از كجاي تقويم متولد شدم؟

باران جند سال روي صورتم باريد؟

اين پارچه قلب بود

كه سرخ

به سينه ام زدي؟

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در شنبه بیست و نهم بهمن 1384  |
 اگزیستانسیالیسم ...

اگزیستانسیالیسم

مقاله ای از Benjamin Jowett  ترجمه: رضاگودرزی

اگزیستانسیالیسم Existancialism

لحظه ای صبر کنید، جایی مانع ناسازگار و نامطبوعی وجود دارد ؛ چرا باید ناسازگار باشد؟ آه بله، آن زندگی بدون وقفه است.

ژان پل سارتر

 

اگزیستانسیالیسم یک حرکت فلسفی است که بر موجودیت فردی، آزادی و انتخاب تاکید می کند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در شنبه بیست و نهم بهمن 1384  |
 خونریزی .... تقزیبا خوابی که همیشه می بینم

خيابان پر از عابران سياه و سفيد بي شكل است. از يالاي سرم هواپيمايي سقوط مي كند به عمق دره اي كه خيابان است. من از پشت دوربين، انگشت بزرگ دست چپم هستم كه خون ريزي مي كنم روي آسفالت.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384  |
 براي خودم ....

اين خواب ر ا

قبلا نديده هم باور مي كنم

تو مثل جاده تمام شدي

كه من رسيدم تازه

از بدخطي ام به جايي

كه اتوبوس وكشتي هم نمي رسيد به دادم

با بوي گيج الكل و

چشم هاي سگي ته رنگم

پاريس شدم

  1. جنازه اي روي آب

( اين را از عكس هام كه افتاده ام بدجور

مي فهمي )

از ماه سيزدهم كه عسل گرفته بوديم با هم

و خدا وحشتي به اسم تهران آفريد

( اين را از لاي روزنامه مي بيني )

كه خيابان گريه كرده از صورتم نمي رفت كنار

پرده كنارم نمي زد

گم شدم

از الكل به هم ريخته ي موهام

سگ هاي هرزه ي چشمم

لگد خورده هاي صورتم

و شباهت گريم كرده ام به آدم ها

(اين را از جنازه ي سگ

كنار خيابان مي بيني )

 

رضا كودرزي

تابستان 81

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384  |
 برای مادر.....

به درد نمي خورد

اين كه چه قدر بدم

بايد قرآن مي خواندم

سياه را

تو نبودي تنم كردند

شده بودم مثل مرده ها

اين قدر بغل كرده، چپ و راست صورتم را گريه كردند

كه نفهميدم نيستي

كه يعني كجا...

ببوسيد

نوازش كثافتِ موهام را گريه مي اندازد

« پنبه و پلاستيك اضافي »

با اين سياهي كه به تنم گريه مي كند

مسخره تر مي شوم

روي قبر

بدون كاغذ و خودكار

با شعري كه روي اسكناس مچاله مي شود

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384  |
 
 
بالا