خداحافظي كرده ام
از سفيدي تمام روزها
با دستهاي عروسكي كه مي لرزد در باد
« كريس » از مسكو مي خواند
از « وُدكا » و« ناتاشا »
كه مي رقصد در گلوي خسته اش
من اينجا با انگشت هام حرف مي زنم
با جوراب هاي نصفه ام
و امروز سقوط كردم از سوراخ بزرگ كفشم
و خطي از نيمه هاي مترو
نصفه رهايم كرد
مثل سيگار نصفه در لحظه ي حركت اتوبوس
« پيرتر شده ام نه؟
رقصم شبيه زُربا نيست؟ »
دارم به روزنامه اي مي رسم كه مي گفت : آينده…
(اين جا همه ي منشي ها مقصرند
تمام احمق هاي پشت خط...)
اما من افتاده ام
مثل جنازه اي در ته شب
و به خاطر نمي آورم صورتش را
زخمي كه دوست نداشت كسي را
جنازه اي كه روي پلك آبي خيابان پوسيده بود
و باز رقص خسته ي ناتاشا
از گلوي« كريس »
و فردا
كه دوباره آگهي مچاله ي استخدام
از لاي اتوبوس ها...
|
+| نوشته شده توسط
رضا گودرزي در چهارشنبه نهم آذر 1384
|