تبليغاتX
شعر به روايت مردگان
فلسفه - شعر
 شعر به روایت سگهای انباری

 

ترسم شبيه خودم نيست مايا !

بَرَم داشته بدجور

از خيابان هايي با لباس زير تنگ

و دختراني كه با لهجه ي لجن حرف مي زنند

و مردي كه شليك مي كند

از پشت دسته گل وُ

ويترين طلافروشي

شبيه ترسم تويي

كه نفس مي كشي تند تند

كه جيغ مي زني

و پي نمي بري چند روز از اصلاح صورتم گذشته

اذيت ام بدجور مي كند

در رفتگي حساب روزهايي

كه خواب مانده بودم از تو

( نامزد كرده   كه خواب هاي بد نديده باشم )

حالا كه زمين از سوء تفاهم ما خالي ست

بگذار دروغ بدانم

من از كجاي تقويم متولد شدم؟

باران جند سال روي صورتم باريد؟

اين پارچه قلب بود

كه سرخ

به سينه ام زدي؟

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در شنبه بیست و نهم بهمن 1384  |
 اگزیستانسیالیسم ...

اگزیستانسیالیسم

مقاله ای از Benjamin Jowett  ترجمه: رضاگودرزی

اگزیستانسیالیسم Existancialism

لحظه ای صبر کنید، جایی مانع ناسازگار و نامطبوعی وجود دارد ؛ چرا باید ناسازگار باشد؟ آه بله، آن زندگی بدون وقفه است.

ژان پل سارتر

 

اگزیستانسیالیسم یک حرکت فلسفی است که بر موجودیت فردی، آزادی و انتخاب تاکید می کند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در شنبه بیست و نهم بهمن 1384  |
 خونریزی .... تقزیبا خوابی که همیشه می بینم

خيابان پر از عابران سياه و سفيد بي شكل است. از يالاي سرم هواپيمايي سقوط مي كند به عمق دره اي كه خيابان است. من از پشت دوربين، انگشت بزرگ دست چپم هستم كه خون ريزي مي كنم روي آسفالت.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384  |
 براي خودم ....

اين خواب ر ا

قبلا نديده هم باور مي كنم

تو مثل جاده تمام شدي

كه من رسيدم تازه

از بدخطي ام به جايي

كه اتوبوس وكشتي هم نمي رسيد به دادم

با بوي گيج الكل و

چشم هاي سگي ته رنگم

پاريس شدم

  1. جنازه اي روي آب

( اين را از عكس هام كه افتاده ام بدجور

مي فهمي )

از ماه سيزدهم كه عسل گرفته بوديم با هم

و خدا وحشتي به اسم تهران آفريد

( اين را از لاي روزنامه مي بيني )

كه خيابان گريه كرده از صورتم نمي رفت كنار

پرده كنارم نمي زد

گم شدم

از الكل به هم ريخته ي موهام

سگ هاي هرزه ي چشمم

لگد خورده هاي صورتم

و شباهت گريم كرده ام به آدم ها

(اين را از جنازه ي سگ

كنار خيابان مي بيني )

 

رضا كودرزي

تابستان 81

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384  |
 برای مادر.....

به درد نمي خورد

اين كه چه قدر بدم

بايد قرآن مي خواندم

سياه را

تو نبودي تنم كردند

شده بودم مثل مرده ها

اين قدر بغل كرده، چپ و راست صورتم را گريه كردند

كه نفهميدم نيستي

كه يعني كجا...

ببوسيد

نوازش كثافتِ موهام را گريه مي اندازد

« پنبه و پلاستيك اضافي »

با اين سياهي كه به تنم گريه مي كند

مسخره تر مي شوم

روي قبر

بدون كاغذ و خودكار

با شعري كه روي اسكناس مچاله مي شود

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384  |
 
 
بالا