این که مردم تا دیروقت توی خیابان ها پرسه می زنند و برای عید خرید می کنند. این که همه شادند و فکر می کنند در لحظه ی تحویل سال اتفاق مهمی می افتد و چیزی، جایی تغییر می کند که زندگی آنها را هم تحت تاثیر قرار می دهد همه ی این تکاپوی بی هوده ... نمی دانم برایم خیلی غریبه شده است. سالهاست که دیگر برایم مهم نیست که عید کجا باشم و چطور باشم .
طبق شناسنامه ام فردا 30 ساله می شوم . گرچه بدون شناسنامه هم می شود فهمید که پیر شده ام . امسال از همیشه تنهاترم و شکافی که از سالها پیش در روحم پا گرفته بود عمیق تر شده است. امسال بر خلاف سالهای دیگر می خواهم لحظه ی « تحویل سال» (از این عبارت حالم به هم می خورد ) تنها باشم.
بیچاره بابا. بعد از فوت مامان خیلی سعی کرد که نشان بدهد ما هنوز هم یک خانواده هستیم اما نشد. دلم برای پیرمرد می سوزد. گریه ام می گیرد وقتی می بینم چطور تلاش می کند که هنوز خودش را سرپا نگه دارد.
چه می شود کرد وقتی که همه چیز بی رحمانه دارد به سمت نابودی پیش می رود. همه، نشانی های فاجعه را خوب می شناسند ولی کسی نمی تواند چیزی را تغییر بدهد .. همه در یک کرختی مرموز گرفتار شده اند. چیزهای بد همیشه در زندگی ام این طوری اتفاق افتاده اند.
کاری نمی توانم بکنم . فقط دو تا شمع روشن می کنم . یکی برای مامان و همه ی مرده ها ... یکی برای سیما و همه ی زنده ها ...
تولدم مبارک ...
|
+| نوشته شده توسط
رضا گودرزي در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384
|