تبليغاتX
شعر به روايت مردگان
فلسفه - شعر
 

 

 

شب را كه بكشي دور تا دور چشمهات

وشنبه كه خواب بماني از اتوبوس

شبيه تر مي شوي

به كسي كه چشمهاش را گم كرد پشت اين موها...

و باراني ات را حوالي پنج شنبه پيدا مي كنند

كه خواب رفته زير چرخ ها

حالا دوباره مثل كسي مي شوي كه احمق

برايت لواشك و شعر مي خريد

و از ترس

پشت يقه ي شعرهاش پنهان مي شد.

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در جمعه پنجم اسفند 1384  |
 شعر برای بچه ای که ندارم

 

خط بكش !

روي زندگي        از اول

مداد را بدجور گرفته اي       دستت

بالاي لب هات را كج كشيده

دوباره ...

راستي مدادهاي قهوه اي خوشمزه ترند يا ...

    چشم هات كه رنگ برنمي دارد

اين قدر روشن نه !

تيره هم كه مي زني      لو مي روم

با لكه ي بنفش روي لب هايم.

 

 

                                       ۸۱/2/۱۵

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه دوم اسفند 1384  |
 شعر به روایت سگهای انباری

 

ترسم شبيه خودم نيست مايا !

بَرَم داشته بدجور

از خيابان هايي با لباس زير تنگ

و دختراني كه با لهجه ي لجن حرف مي زنند

و مردي كه شليك مي كند

از پشت دسته گل وُ

ويترين طلافروشي

شبيه ترسم تويي

كه نفس مي كشي تند تند

كه جيغ مي زني

و پي نمي بري چند روز از اصلاح صورتم گذشته

اذيت ام بدجور مي كند

در رفتگي حساب روزهايي

كه خواب مانده بودم از تو

( نامزد كرده   كه خواب هاي بد نديده باشم )

حالا كه زمين از سوء تفاهم ما خالي ست

بگذار دروغ بدانم

من از كجاي تقويم متولد شدم؟

باران جند سال روي صورتم باريد؟

اين پارچه قلب بود

كه سرخ

به سينه ام زدي؟

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در شنبه بیست و نهم بهمن 1384  |
 براي خودم ....

اين خواب ر ا

قبلا نديده هم باور مي كنم

تو مثل جاده تمام شدي

كه من رسيدم تازه

از بدخطي ام به جايي

كه اتوبوس وكشتي هم نمي رسيد به دادم

با بوي گيج الكل و

چشم هاي سگي ته رنگم

پاريس شدم

  1. جنازه اي روي آب

( اين را از عكس هام كه افتاده ام بدجور

مي فهمي )

از ماه سيزدهم كه عسل گرفته بوديم با هم

و خدا وحشتي به اسم تهران آفريد

( اين را از لاي روزنامه مي بيني )

كه خيابان گريه كرده از صورتم نمي رفت كنار

پرده كنارم نمي زد

گم شدم

از الكل به هم ريخته ي موهام

سگ هاي هرزه ي چشمم

لگد خورده هاي صورتم

و شباهت گريم كرده ام به آدم ها

(اين را از جنازه ي سگ

كنار خيابان مي بيني )

 

رضا كودرزي

تابستان 81

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384  |
 برای مادر.....

به درد نمي خورد

اين كه چه قدر بدم

بايد قرآن مي خواندم

سياه را

تو نبودي تنم كردند

شده بودم مثل مرده ها

اين قدر بغل كرده، چپ و راست صورتم را گريه كردند

كه نفهميدم نيستي

كه يعني كجا...

ببوسيد

نوازش كثافتِ موهام را گريه مي اندازد

« پنبه و پلاستيك اضافي »

با اين سياهي كه به تنم گريه مي كند

مسخره تر مي شوم

روي قبر

بدون كاغذ و خودكار

با شعري كه روي اسكناس مچاله مي شود

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384  |
 شعری که از گلوی دودزده ی تهران ....

 

خداحافظي كرده ام

از سفيدي تمام روزها

با دستهاي عروسكي كه مي لرزد در باد

 

« كريس » از مسكو مي خواند

از « وُدكا » و« ناتاشا »

كه مي رقصد در گلوي خسته اش

من اينجا با انگشت هام حرف مي زنم

با جوراب هاي نصفه ام

و امروز سقوط كردم از سوراخ بزرگ كفشم

و خطي از نيمه هاي مترو

                             نصفه رهايم كرد

مثل سيگار نصفه در لحظه ي حركت اتوبوس

« پيرتر شده ام نه؟

رقصم شبيه زُربا نيست؟ »

دارم به روزنامه اي مي رسم كه مي گفت : آينده

(اين جا همه ي منشي ها مقصرند

تمام احمق هاي پشت خط...)

اما من افتاده ام

مثل جنازه اي در ته شب

و به خاطر نمي آورم صورتش را

زخمي كه دوست نداشت كسي را

جنازه اي كه روي پلك آبي خيابان پوسيده بود

 

و باز رقص خسته ي ناتاشا

از گلوي« كريس »

و فردا

كه دوباره آگهي مچاله ي استخدام

از لاي اتوبوس ها...

                                            

 

                   

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در چهارشنبه نهم آذر 1384  |
 
 
بالا