تبليغاتX
شعر به روايت مردگان - خونریزی .... تقزیبا خوابی که همیشه می بینم
فلسفه - شعر
 خونریزی .... تقزیبا خوابی که همیشه می بینم

خيابان پر از عابران سياه و سفيد بي شكل است. از يالاي سرم هواپيمايي سقوط مي كند به عمق دره اي كه خيابان است. من از پشت دوربين، انگشت بزرگ دست چپم هستم كه خون ريزي مي كنم روي آسفالت.

دارم شبيه سوختگي  بيضه هايم به چيزي در ته نفرت مي رسم

نفرت از خودم و تمامي آدمها.

من مرده ي بي آزاري نيستم. من دارم خونريزي مي كنم، توي خيابان از كنار هر عابر سياه و سفيدي كه مي گذرم خونريزي مي كنم. روي هيكل درختها ، روي جنازه ي خودم كه توي پياده رو چاقوخورده است روي گربه هايي كه اطراف ظرف زباله مي چرخند، روي تمام زمين خونريزي مي كنم.

مثل خونريزي زني كه القاعده بازي مي كند....

وقتي خونم را روي علف ها مي تكانم، تو مي آيي، همه چيز مي ايستد. دوربين از انگشت بزرگ دست چپم بالا مي آيد. من مردي هستم و تو زني.

در ساختمان بيمه بو مي كشي، بوي كثيف شهوتي را كه ريخته روي لباسم. لباسم بوي خونريزي مي دهد. اين از صداقت جمله اي كه مي گويم پيداست. همه چيز ايستاده.

لكه اي كه روي صورت توست پاك مي شود بعد خونريزي تو اغاز مي شود كنار پنجره.

حالا برمي گردم. تو ايستاده اي ، حركت مي كني  ومن از كنارت مي گذرم با خونريزي انگشت بزرگ دست چپم.
|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384  |
 
 
بالا