تبليغاتX
شعر به روايت مردگان - شعر به روایت سگهای انباری
فلسفه - شعر
 شعر به روایت سگهای انباری

 

ترسم شبيه خودم نيست مايا !

بَرَم داشته بدجور

از خيابان هايي با لباس زير تنگ

و دختراني كه با لهجه ي لجن حرف مي زنند

و مردي كه شليك مي كند

از پشت دسته گل وُ

ويترين طلافروشي

شبيه ترسم تويي

كه نفس مي كشي تند تند

كه جيغ مي زني

و پي نمي بري چند روز از اصلاح صورتم گذشته

اذيت ام بدجور مي كند

در رفتگي حساب روزهايي

كه خواب مانده بودم از تو

( نامزد كرده   كه خواب هاي بد نديده باشم )

حالا كه زمين از سوء تفاهم ما خالي ست

بگذار دروغ بدانم

من از كجاي تقويم متولد شدم؟

باران جند سال روي صورتم باريد؟

اين پارچه قلب بود

كه سرخ

به سينه ام زدي؟

|+| نوشته شده توسط رضا گودرزي در شنبه بیست و نهم بهمن 1384  |
 
 
بالا